شبی در معراج ۱

بازم مثل هر روز یه کم مونده به افطار شرکت رو تعطیل کردم و به سمت خونه راه افتادم. از صبح تا این آخر در حال آنالیز و پژوهش و برنامه ریزی و هزار جور دبنگ دیگه بودم. خیلی خسته شدم. جلوی مجتمع هم که دریغ از یه تاکسی یا یه ماشین نقلیه عمومی که سوار بشم. آخرش با کلی ضرب و زور یه مینی بوس زپرتی پیدا کردم که منو برسونه خونه.
آخیش … وقتی آدم میرسه خونه نمیدونی چه حالی میده که اذان هم گفته باشند، مستقیم شیرجه رفتم توی سفره افطار و با حنجره دو تنبوشه که به قول حمید بازوبندی دوست عزیزم، شاه لوله آب هم چنین حجم چگالی رو نمیتونه در این کسر ثانیه انتقال بده مشغول سان دیدن از کلیه بقولات و اکلبه و اشربه شدم.
بعد از افطار تونستم این چند خط کتاب PDF که پرینت گرفتم رو بخونم نمیدونید چه حالی میده، آرزوم بوده همیشه که زمان مطالعه داشته باشم. بعد هم تصمیم گرفتم برم پای سیستم بشینم که یه کم کارهارو پیش ببرم. اینترنت برام شده مثل عادت، همونجوری که دین افیون ملت هاست اینترنت هم افیون مهندسان کامپیوتر است. چقدر بچه ها دری وری گفتن توی مسنجر کلی خندیدیم و کلی هم اسکریپت گرفتم و ریختم روی مموری که سر فرصت آنالیزشون کنم.
دیگه واقعا خسته بودم، رفتم سمت رخت خوابم که خوابهای رنگی ببینم هنوز سرم به متکا نرسیده بود که داشتم با پادشاه دوم بای بای میکردم و به سمت شبه پادشاه سوم حرکت میکردم. چقدر این روزها خوابهام سیاه شدند…
(خوابیدم…)
ای بابا … این سر و صداها چیه… دو دقیقه نمیشه بخوابیم بیخیال تکون نده… اه… این کیه داره میزنه با پا توی کمرم… مسعود ولم کن تیکه تیکت میکنما…
هر چی تقلا می کردم یا رو بیخیال نبود. همش میگفت پاشو می خوایم بریم جایی. هرچی هی سعی کردم بپیچونمش نشد. با زور چشامو باز کردم دیدم یه جوونی جلوم نشسته. فکر کردم دزده اومدم جیغ بزنم دیدم نمیتونم حتی یه صدای کوچیک از خودم در بیارم. او مدم کتکش بزنم نمیتونستم دستمو بهش برسونم. نای حرکت نداشتم. فقط با یه صدای محزون گفت نترس. نمی خوام بهت صدمه بزنم. به نظر دزد نمیومد. جالب بود که این همه با هم حرف زدیم مسعود بیدار نشد.
شروع کرد باهام حرف زدن، من نمیدونم مرتیکه اومدی توی رخت خواب چی میگه روی مخ من رژه میره… میگه بیا یه تک پا بریم بیرون کارت دارم. دیدم یارو کلید کرده، گفتم برم بیرون ببینم چی میگه. خلاصه توی همون حالت خواب و بیداری خریت تمام وجودمو گرفت و راه افتادم باهاش رفتم بیرون. توی راه هم هرچی تونستم سر و صدا راه انداختم ولی انگار نه انگار، کسی بیدار نشد. فکر کنم چند قدم مونده بود که خودمو خراب کنم. توی فکر و خیال بودم که دیدم دم در خونه رسیدیم. اومدم به طرف درب مجتمع حرکت کنم که دیدم این رفیقمون با اون تریپ خوشگلش میگه بریم سمت پشت بوم. یه لحضه گفتم از پشت بزنم توی سرش ولی فضولکم گل کرده بود که بفهمم قضیه چیه. مخم سه پیچ قفل کرده بود. یارو که قیافش به دزدها نمیخورد، آخه کی با لباس سفید و تریپ تر تمیز و ریش سبیل تراشیده میره دزدی؟
نه… نکنه یارو عزرائیل باشه… بد بخت شدم … حالا چی کار کنم… یه لحظه قاط زدم بهش گفتم تو کی هستی ؟ گفت یه دوست… گفتم عزرائیل که نیستی!!! گفت نه پسرم اون چند وقت دیگه میاد من از دوستاشم… دیگه یقینا خودمو خیس کرده بودم. رسیده بودیم پشت بوم. نگاه کردم به بالا رو به خدا… گفتم دمت گرم خدایا، این یارو کیه فرستادی سراغ ما نصفه شبی… ما رو از شر این یارو سه پیچه خلاص کن.
یه دفعه دیدم آقاهه برگشت گفت پشت سر من غیبت میکنی؟!!! نترس پسرم… دستمو بگیر بریم! گفتم کدوم ور؟ دیدم به آسمون اشاره کرد
گفتم ای بد بخت شدم… دیدی آدم فضاییه یارو… آخرش اومدن منو دزدیدن… دیدم خندش دو برابر شد… رو آب بخندی. بهش گفتم پیش کی می خوایم بریم کی کارم داره… گفت همونی که داشتی باهاش درد دل میکردی… یه دفعه رنگم برگشت… گفتم: خ د ا ؟؟؟










آخرین نظرات