
قسمتهایی از شازده کوچولو که هر فرازش دنیایی از عشق را بیان میکند…
در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب…
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!…
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او پیشنهاد کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو…
روباه گفت: من نمیتوانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکردهاند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت: پی آدمها میگردم. “اهلی کردن” یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش میدهند و تنها فایدهشان همین است. تو پی مرغ میگردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست میگردم. نگفتی “اهلی کردن” یعنی چه؟
ادامه ی نوشته

( شبی در معراج {قسمت دوم} _ لینک قسمت اول )
گفت یکی دیگه کارت داره. گفتم : خ د ا …
گفت آره، تو از همون بچگیت هم خنگ بودی ارباب! برام عجیب بود گفتم چرا ارباب؟ گفت خود خدا اون روزی که آدم رو خلق کرد به همه ماها گفت که شماها مثل ارباب ما هستید. گفتم ایول اصلا حواسم نبود، نمردیم و یکی به ما گفت ارباب. یه دفعه صدام کرد گفت حالا زیاد خوشحال نشو کلی راه داریم. راه افتادیم به سمت یه پله که از پشت بام خونه رفته بود توی ابرها. چند قدم که رفتیم رسیدیم توی ابرها، برگشت بهم گفت چشمتو ببند، وقتی چشمامو بستم حس کردم بدنم داغ شده و کم کم دارم سبک میشم بعد از چند ثانیه گفت چشماتو باز کن، چشمامو باز کردم دیدم توی یه دشت سبز سر در اوردیم، آی جونم چقدر باحاله، شبیه پوسترهای خارجیه. برگشتم به فرشته گفتم اینجا کجاست؟ گفت آسمون هفتم… گفتم اگه میدونستم اینقدر نزدیکه هر سال سیزده بدر و آخر هفته میومدیم با خانواده صفا سیتی!!! کلی شاکی شد گفت با نمک تو از این زبون درازی میمری یه روزی، تو همین چند ثانیه که چشمات بسته بود چند هزار قرن نوری راه اومدیم.
دیدم بازم راه افتاد، عجب آدم کلیدیه! گفت باید راه بیفتیم که به موقع برسیم. بعد از گذشت چند تا چمن زار و پرچین رسیدیم به یه جایی شبیه دروازه، یا بهتره بگم یه دیوار که تا جایی که چشم کار می کرد وجود داشت، رفتیم جلو دیدم یه غشای براق هست که باید از توش رد بشیم، این فرشته خوشگله که همراه من بود رفت جلو گفت: ورود جبراییل به همراه میلاد از سیاره زمین سال ۵ میلیون و ۵۹ هزار و ۵۰۰ . بهش گفتم ببین تا جایی که یادمه ۱۳۸۸ بودیم ها… گفت اینجا ما سال رو از روز پیدایش هر کره حساب میکنیم و کاری با مبدا های زورکی و هجرت ها و تاجگذاری های فرستاده ها و شاهان نداریم. کلی حال کردم، الکی نیست که میگن خداست، برنامه ریزی داره، مدارکش هم موجوده. از توی دروازه که رد شدیم و رفتیم به دنیای داخل، یه عالمه راهروی سفید جلومون بود، دیدم باز راه افتاد جلو و هی یه چیزایی زیر لب میگفت. توی مسیر سفید چند تا فرشته دیگه هم دیدیم که تا به جبرائیل میرسیدن سلام میکردن و به نشانه احترام دست او را فشار میدادند. برام عجیب بود، این یارو که اینقدر خرش میره اینجا پس چرا خودش اومده دنبالم. عصبی شده بودم، برگشتم بهش گفتم اصلا خدا با من چی کار داره؟؟؟ زدم به فاز دیوونگی بهش و گفتم جبرائیل جان تو که رئیس اینایی پس چرا خودت اومدی دنبالم؟ یه دفعه با یه لحن دلسوزانه بهم گفت باورت میشه من هم نمیدونم، به من دستور دادن که ببرمت مرکز عالم و با نگاهی معنی داری ادامه داد اولش واسه خودم هم عجیب بود که چرا خدا توی دستورش تاکید داره من با اینهمه کار بیام دنبالت ولی بعد از اینکه مغز من رو ترکوندی فهمیدم هر فرشته دیگه ای اومده بود تا حالا با این همه چرندیاتی که بافته بودی یقه به یقه شده بودید. واقعا که فقط خود خدای بزرگ بنده هاشو میشناسه . توی همین گیر و دار که بودیم یه دفعه دیدم یه فرشته خانوم خوشگل از کنارمون رد شد، منم یه لبخند زدم و … ، یه دفعه دیدم چند قدم که رد شد برگشت یه جوری نگاهم کرد که انگار آتیش روشن کردی توی مغزش، با حالتی خصمانه از جبرائیل پرسید: زمینیه؟ جبرائیل تا متوجه قضیه شد به فرشتهه گفت ایشون تازه اومدن توجیه نیستن. اونم همینجوری که غرغر میکرد و زیر لب هی میگفت از دست این مردای زمینی خرامان از ما دور شد . به جبرییل گفتم بابا این یارو قاطی داشت ها، من که نگاهش هم نکردم. جبرییل گفت حواسم نبود چند تا نکته رو بهت بگم: به چیزی دست نزن. با کسی بجز من صحبت نکن و سوال نپرس. بدون اجازه من جایی نرو چون تا لحظه ورود به مقر اصلی مسئولیتت با منه و از همه مهمتر اینکه سعی کن زیاد فکر نکنی به علاقه های زمینیت، چون هر چیزی که تو بهش فکر میکنی رو ما میشنویم. یه دفعه فهمیدم چه گندی زدم، سرمو از شرم زمینی بودن و افکار داخلم پایین انداختم و دوباره توی راهرو به راه افتادیم…
دسته هاروزنوشت ها برچسب ها:milad zarei, zarei.com, zarei.net, ازرائیل, برزخ, بهشت, جهنم, خ د ا, خوابهای رنگی, دنیای دیگر, دیدار خداوند, سلوک معنوی, شبی در معراج, شبی در معراج 1, شبی در معراج 2, عزرائیل, معراج, میلاد زارعی, نا گفته های جهان دیگر

(چند روز پیش این تراکت رو روی دیوار دیدم و از روش عکس انداختم)
آقای رئیس جمهور ماست سیاه است یا سفید؟
من که نفهمیدم این در حمایت از رئیس جمهور بود یا در نکوهش او!!!
ولی جواب رئیس جمهور احتمالا اینه: “پیر مرد عزیز من به شما علاقه دارم، خیلی واضحه که ماست سیاهه، اسنادش هم موجوده!!!”

باز هم دلم گرفت از این دنیای نا برابر، خدایا کجایی؟ چرا باز هم آنقدر ضعیفم که نمیتوانم ببینمت؟ چرا کمکی نمی رسانی تا بفهمم چرا آنها که خوب بودند رفتند و آنان که نرفتند یا بسیار خوبند که لب از لب نمی گشایند و اشکهای دو کوهه و فکه را در گوشه های شب و بر سجاده های خواب آلود می ریزند یا اینکه آنچنان فراموش کار شده اند که یادشان رفته هدف جنگ مقام پس از آن نبوده است.
نمیدانم چرا هر کسی که پس از جنگ تحمل ننمود در خفا بگرید و آشکارا گریست یا توسط منافقان(!) ترور شد یا هواپیمای c130 خودش و همقطارانش بنا به نا نوشته ها سقوط نمود. خدایا با اینکه تاریکم ولی بسیار خوشنودم که هنوز با چشمان کورم، کور سوی امید و باریکه نور را از برخی خاطرات جنگ می بینم.
نمی دانم چگونه به پاس داشت بسیجی ها و سپاهیان و ارتشیان آن روزگار بپردازم ولی تنها میتوانم بگویم تمامی لحظات راحتی که شاید در آینده داشته باشیم مرحون رشادتهای عزیزانی است که برای ایران عزیز جنگیدند. ایمانم هست که ۱ هفته تنها جزئی کوچک به پاس تقدیر از هشت سال رشادت است. شهدا ما بیداریم، راه واقعی تان ادامه دارد.
یادم می آید روزی حاج کاظم (پرویز پرستویی) گفت:
تو میدونی گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی؟ تو میدونی گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ تو میدونی دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟
حالا من میگویم :
تو میدونی فکر بشه زمزمه یعنی چی؟ تو میدونی زمزمه بپیچه بشه گروه یعنی چی؟ تو میدونی گروه بشه عده یعنی چی؟ آخرش هم نمی فهمی عده بشه ملت یعنی چی…
آخرین نظرات